خرید بک لینک

درباره سایت

روزهایم - Brown butterfly

آخرین مطالب

امکانات وب

1392/6/31

سی و یک شهریور هزارو سیصد و نود و دو

اولین صبحی که به خاطر دانشگاه ساعت 7 بیدار میشم !! آخرین باری که اینقدر زود بیدار شدم روز کنکورم بود حدود 2 ماه پیش و قبل تر از اون تا عید 92 که باید میرفتیم مدرسه آخرین بار 7 بیدار شده بودم .

امروز دومین روز دانشگاهمه . دیروز که فقط یه کلاس زبان داشتم و 4.5 نفر از همکلاسی های 4 سال آینده ام رو دیدم .پا میشم و لباسایی رو که از قبل اتو کرده بودم میپوشم و میرم سر کوچه ... واسم تازگی داره که میخوام از این مسیر تاکسی بگیرم و برم دانشگاه ! چون تا قبل همیشه سوار تاکسیای برعکس این مسیر میشدم و میرفتم آزادی . بعد 2.3 دقیقه یه پراید برام بوق میزنه و سوار میشم . برام جالبه که بی حوصلگی بیدار شدن 7 صبح جاشو به ذوق برای دانشگاه رفتن داده . میرسم و کرایه 500 تومنی رو میدم و پیاده میشم . از سردر که میخوام وارد دانشگاه بشم با یه نگهبان اخمو که مشخصه عصبانیت رو لازمه حراستی بودن میدونه مواجه میشم که ازم کارت میخواد منم با ترس برگه انتخاب رشتمو نشون میدم و میرم تو ... چقدر آدم ! مث خون که تو رگای مختلف آدم پخش میشه این آدمام به راه ها و تو ساختمونای مختلف پخش میشن . خدارو شکر پسرخاله بابام طبق قراری که باهم گذاشته بودیم کلاسمو بهم نشون میده . J252 کلاس اندیشه 1 ! از همون لحظه اول تعجب میکنم . 30 تا پسر و فقط یه دختر ؟! چجوریه که یه درسیو به 30 تا پسر و فقط 1 دختر دادن ؟! همینجوری که دارم به چهره ها نگاه میکنم تا شاید آشنایی پیدا کنم از در یکی وارد میشه ...! حسین ق.اض.ی (اسمشو مخصوصا اینجوری تایپ کردم تا اگه یه روز اسمشو سرچ کرد وبلاگ منو نبینه ) !!! تو کل راهنمایی و یه سال از دبیرستان منو دوستم بخاطر شباهتش به شخصیت مار کارتون رابین هود یه جورایی مسخرش میکردیم . یه جورایی از همون اول ازش خوشم نمی اومد . فقط دعا میکنم حسابداری نباشه ! اوه..امین یکی از دوستام میگف این حسابداری باهنر قبول شده ولی من فکر میکردم دانشجوی پردیس بافته ! اخه چجوری با اون رتبه فاجعه اینجاست ؟! همینجوری که محو این همکلاسی جدیدمم همه یهویی تصمیم میگیرن پاشن برن چون نیم ساعت گذشته و استاد نیومده منو 30 تا پسر به همراه اون یه دختر مرموز داریم از کلاس میریم بیرون که همین لحظه امین دوست مشترک من و حسین زنگ میزنه . وقتی میرمم پیشش یه حس نسبتا خوب دارم که حداقل با آدمایی که اینجان 100 درصد غریبه نیستم ..... 99.99 درصد غریبه ام ! اونم مث من کلاسش تشکیل نشده . شروع به صحبت میکنیم که یهو حسین ام سر کله اش پیدا میشه !! وای خدا این اینجا چیکار میکنه !؟! از سر اجبار بهش سلام میکنم . مث اینکه امین به اونم زنگ زده تا آمارشو بگیره و وقتی فهمیده اونم اینجاس گفته بیا پیشش ! یه جورایی ام خیلی ناراحتم نیستم از اینکه همکلاسی شدیم حداقل یکی هست که در حد سلام باهاش اشنایی داشته باشم و سر کلاس غریبه نباشم..تقریبا 9:20 شده که به حسین میگم پاشو بریم کلاس بعدی . کلاسی به اسم مبانی سازمان و مدیریت با صادق علوی ! قبلنا عکسشو تو سایت دانشگاه دیده بودم یه پیرمرد با تحصیلات عالیه در ینگه دنیا ! با حسین برای اولین بار وارد دانشکده مدیریت و اقتصاد ساختمان ue میشیم . یه ساختمان بزرگ که ما اولین دانشجوهاش هستیم. UE 114 کلاس داریم حدود 6.7 تا دختر نشستن که منو حسین وارد کلاس میشیم و ته کلاس میشینیم . ما 2 تا فقط پسرای کلاسیم ! وسط حرف زدنمون یهو مرد یانکی وارد کلاس میشه و شروع میکنه به حرف زدن .اصن هیچی از حرفاش سر در نمیارم . از ما میخواد که اسممون رو یه برگه بنویسیم از اول کلاس شروع میکنن و به ما میرسه و برگه رو یه دختر عینکی بهم میده و منم اسم خودمو و حسین رو مینوسم و به استاد میدم. مرد یانکی به حرفاش ادامه میده و از مقررات آموزشی و مقررات خاص ورودی های 92 به بعد میگه و در آخرم با معرفی کتاب کلاسو تموم میکنه و میره.بعد کلاس حسین بهم میگه که کار داره و باید بره ...منم زیاد میلی به موندن ندارم ....اما ته دلم میخوام بیشتر دانشگاهو بگردم ... اعداد رو گوشیم ساعت 11 رو نشون میدن که به دوستم امین زنگ میزنم و تا حدود ساعت 2 تو دانشگا میچرخیم و چرت و پرت میگیم . ساعت 3 شده و اون کلاس داره ! من بین رفتن به خونه و رفتن سر کلاس امین مردد ام که امین بهم میگه بیا بریم سر کلاسم . منم که عاشق تجربه های جدیدم قبول میکنم ! کلاس D106 تو دانشکده ادبیات ! کلاس فلسفه جغرافیا ! وارد کلاسش که میشیم دوتایی همون اول کلاس میشینیم . تقریبا کلاس پره . بعد از چند دقیقه یه خانم با کفشای پاشنه بلند و مانتو مشکی و پرستیژ خاص میاد تو کلاس و شروع میکنه به حرف زدن راجب علم جغرافیا و فلسفه و وبلاگشو این چیزا و به بچه ها میگه اسماشونو رو یه برگه بنویسن . وقتی که همه نوشتن شروع میکنه به حضور غیاب و در عین ناباوری متوجه میشه که اسم من تو لیست نیست ! ازم میپرسه چرا اسمتو ننوشتی و من که تقریبا همیشه یه جواب تو آستینم دارم میگم که هنوز ثبت نام نکردم . تقریبا غروب شده که کلاس تموم میشه !
و منو امین میریم سردر دانشگاه و سوار اتوبوس آزادی میشیم که بریم خونه .............................

.

.

یه نگاه به صندلی خالی کنارمون . یه نگاه به امین . یه نگاه به تابلو سردر دانشگا . یه نگاه به آسمون نارنجی رنگ و یه نگاه به آدمای منتظر بیرون دانشگاه .... 5 ثانیه ... فقط نگاه کردن ....

دومین روز دانشگاهم تموم شد . روزی پرازحس های مختلف : ذوق . ترس .تعجب . تنفر .خوشالی .مردد بودن

و ....

برچسب: memories,memories lyrics,memories back then,memories song,memories snapchat,memories quotes,memories synonym,memories of the sword,memories splash punta cana,memories definition, نویسنده: نیکی رضایی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 1:45

صفحه بندی